خیابان را رها کنی کاش
بگذاری برود دور
همینگونه خموش
خاکستری
هندسی
زمخت
ساختمانها را نگاه نکنی کاش
بگذاری بروند بالا
همینگونه سنگی٬ آجری٬ شیشهای
مطبق
سنگین
پرواز کنند
و مدام در حسرت پرندهها ترک بخورند
چشمهایت نیمباز باشد
ببوسم میان ابروها را
نه تو بروی٬ نه کسی بیاید
گم شویم به عمق گرم و حس نمناک تنهامان
همانجا به خواب برویم
صبحی در کار نباشد
خیابان برود به افق
ساختمانها به آسمان
ابرها گم و گور شوند
و سبزیهایی که هرگز نبودند٬ نباشند هنوز
به گنگی خویش خواستهمان به خواب برویم
هیس
بیدارمان نکنی
No comments:
Post a Comment