Thursday, September 10, 2015

خیال خام



یک وقت‌هایی چشم‌هایت نگران است
یک وقت‌هایی تقریبا نگران
لب‌هایت اما٬ لب‌هایت شکل دهنده‌ی یک خط رنگپریده‌ی بی‌احساسند
خطی که هرگز هیچ واژه‌ی دلخواهی را حتی به زمزمه نخواند

چشم‌هایت دیوان محبتند به من
نگاهت میپرستدم
خنده‌هایت٬ آه٬ خنده‌هایت لجبازی ناتمام لب‌ها را تمام می‌کند هربار
از دست دهانت به کجا پناه برده‌ام٬ نمی‌دانی

می‌خواهم چشم‌هایت را به خنده‌هایت گره بزنم٬ بپیچم دور تنت و چنان بفشارمت که تمام حرف‌هایی که نشنیده‌ام هرگز و باید را برایم بگویی و تمام عشق‌های ناگفته‌ات را فریاد بزنی و سرانجام به سیاهی بی‌بازگشتی آرام گیری.
می‌خواهم آرزویم را به نبودنت پیوند بزنم. خیال کنم بوده‌ای٬ گفته‌ای٬‌عشق ورزیده‌ای و رفته‌ای
عشقم را باید به جایی٬ کسی٬ چیزی بچسبانم: به خیالاتم از تو
آخ
معشوقه‌ام رفته‌ست
آخ

No comments:

Post a Comment