Monday, January 4, 2016

Tehran Cabs!


Getting a cab may not be an issue for a lot of people all around the world: You raise your hand, call a taxi, It stops, you get in, say the destination, lean back and rest till you arrive.

Living in Tehran, the idea of going around in a taxi is absolutely different! There are certain routes inside of cities, covered by "linear cabs" meaning taxis are used as kind of a semi-public transportation system. Each taxi moves five passengers, including the driver. Therefore three people sit packed and uneasy at the back, to reach the destination.

That's where the problem starts: Three people sit next to each other, shoulder to shoulder, hip to hip. Now this may not look a problem yet. Wait! You need to have lived in a more restricted society to understand how men are allowed to be abusive towards women. They are allowed to touch you, and on your complaint, tell you that you're not covering your body enough! This is how the society brings them up, how the law supports them.

Ah, I get on taxis everyday, pondering all day how the man leaned on me or put his hand on my thighs, or how he kept pushing his leg towards mine. It kills you a little bit every day that you didn't say anything. You just sat there, with your teeth crunched and your fist hard, keeping the look to avoid a fight in which you're always the looser.

Getting a cab is an issue in Tehran.

Tuesday, December 15, 2015

On the minibus


A normal day in Tehran: It was supposed to be a very cold day, but turned out to be a mild, sunny day. I had to take off my coat, as I was wearing three other layers, including a top, a long dress, and a thin sweater. Covered in my scarf, I went towards the minibus to go to Milad hospital, located just next to Milad Tower, the highest building in Iran. A tall fat middle-aged man stopped at the door when noticed I was going to get on the minibus. He checked me out in the very common way all men do in Iran: They start from the eyes, run their eager eyes down your body towards either shoes or hips, and then come back to your eyes again. They always make you feel unsafe. This is the time to avert my eyes from his, look somewhere else at the bus or the ground, so that I just forget the reckless eyes stared at me.

As I get on the bus, he follows me in. I enter the minibus and all eyes turn towards me: mostly young workers sitting two by two with a couple of seats occupied by two elderly women in Chador (black vail). Again, I avert my eyes to find an empty two-seats. I have to go on to the middle of the minibus while hearing the man's deep breaths behind me. I sit down on the isle, putting my coat on the window seat. He hesitates next to me for some moments while I don't even look up. There are more people getting on the bus and he goes on to another seat behind mine. I wait till a woman enters and give the seat to her: she doesn't hesitate of course and puts her fat sweaty covered-in-black body just next to me.

We're unsafe, I think to myself. We're so in a guard and we've all used to it...


Thursday, September 10, 2015

خیال خام



یک وقت‌هایی چشم‌هایت نگران است
یک وقت‌هایی تقریبا نگران
لب‌هایت اما٬ لب‌هایت شکل دهنده‌ی یک خط رنگپریده‌ی بی‌احساسند
خطی که هرگز هیچ واژه‌ی دلخواهی را حتی به زمزمه نخواند

چشم‌هایت دیوان محبتند به من
نگاهت میپرستدم
خنده‌هایت٬ آه٬ خنده‌هایت لجبازی ناتمام لب‌ها را تمام می‌کند هربار
از دست دهانت به کجا پناه برده‌ام٬ نمی‌دانی

می‌خواهم چشم‌هایت را به خنده‌هایت گره بزنم٬ بپیچم دور تنت و چنان بفشارمت که تمام حرف‌هایی که نشنیده‌ام هرگز و باید را برایم بگویی و تمام عشق‌های ناگفته‌ات را فریاد بزنی و سرانجام به سیاهی بی‌بازگشتی آرام گیری.
می‌خواهم آرزویم را به نبودنت پیوند بزنم. خیال کنم بوده‌ای٬ گفته‌ای٬‌عشق ورزیده‌ای و رفته‌ای
عشقم را باید به جایی٬ کسی٬ چیزی بچسبانم: به خیالاتم از تو
آخ
معشوقه‌ام رفته‌ست
آخ

Wednesday, August 26, 2015

من گنگ خواب دیده و ...



خیابان را رها کنی کاش
بگذاری برود دور
همین‌گونه خموش
خاکستری
هندسی
زمخت

ساختمان‌ها را نگاه نکنی کاش
بگذاری بروند بالا
همین‌گونه سنگی٬ آجری٬ شیشه‌ای
مطبق
سنگین
پرواز کنند
و مدام در حسرت پرنده‌ها ترک بخورند

چشم‌هایت نیم‌باز باشد
ببوسم میان ابروها را
نه تو بروی٬ نه کسی بیاید
گم شویم به عمق گرم و حس نمناک تن‌هامان
همانجا به خواب برویم
صبحی در کار نباشد
خیابان برود به افق
ساختمان‌ها به آسمان
ابرها گم و گور شوند
و سبزی‌هایی که هرگز نبودند٬ نباشند هنوز

به گنگی خویش خواسته‌مان به خواب برویم
هیس
بیدارمان نکنی


Saturday, August 22, 2015

تراکم تهران- یک گوشه کوچک از هزاران



یکی از اولویت‌های نوسازی در شهر تهران روی تجمیع قطعات کوچک زمین بوده و هست. به این مفهوم که اگر فرد یا تعاونی چند قطعه زمین کوچک اندازه را خریداری کرده و برای ساخت در یک قطعه زمین بزرگ یکدست درخواست نوسازی بدهد٬ تراکم تشویقی به ایشان تعلق می‌گیرد. این به معنای افزایش تعداد خانوار و جمعیت در آن بخش از شهر (تراکم نفر در هکتار و تراکم ساختمانی٬ هردو) است.

از طرف دیگر٬ تهران با مشکل فشردگی بیش از حد روبروست. نبود فضای سبز و باز و پارکینگ٬ و سرانه‌های بسیار پایین و در حال کاهش مسکن در تهران٬ خبر از مشکل در حال گسترشی در آینده نه چندان دور درباره کیفیت سکونت در این شهر می‌دهند. بگذریم که کیفیت سکونت در تهران به دلیل انواع آلودگی‌های هوا٬ خاک٬ آب٬ صدا و بصری٬ پارازیت٬ مشکلات اجتماعی و ... در وضعیت نامناسبی قرار دارد.

داشتم فکر می‌کردم آیا هیچ راهی برای افزایش سطح شهر تهران وجود ندارد؟ کمی آینده نگری و برنامه‌ریزی درست و داشتن نگاه جدی و مؤثر به کیفیات زندگی٬ لازمه این تغییر رویکرد به شهر خواهد بود که اگرچه برخی هزینه ها را افزایش چشمگیری می‌دهد٬ اما بر کیفیت زندگی ساکنان تنها کلان‌شهر کشور تأثیر شایانی خواهد داشت.

Tuesday, July 28, 2015

کمی از نامه به دلبر از راه دور

...
مدت‌هاست ندیده‌ام‌ت. اما مدام باهات حرف می‌زنم. مدام غر می‌زنم بهت٬ قربون صدقه‌ات می‌رم٬ دعوا می‌کنم باهات و به شنیدن صدات آروم و نرم می‌شم. مدت‌هاست ندیده‌ام‌ت. خیال‌ت ولی باهامه. صدات باهامه. دست‌هات٬ دست‌ها رو اما کم دارم. راستی٬ چرا دست‌هات رو به من ندادی؟

مدت‌هاست ندیده‌ام‌ت. نمی‌دونم حتی که آیا هنوز همون هستی؟ همون هستی که کنارمه؟ از فکر تو که دیگه «تو» نباشی دیوونه می‌شم. می‌فهمی؟ مدت‌هاست ندیده‌ام‌ت و از ترس عوض شدنت٬ مرض انکار گرفته‌ام. بهت تلفن نمی‌زنم. همین‌جا که نشسته‌ایم کنار هم دوتایی ساکت و با هم گپ می‌زنیم مگه چه اشکال داره؟ مدت‌هاست ‌ندیده‌ام‌ت. عوض شده‌ام و تو رو هم عوض کرده‌ام. «تو»ی خیالی‌ام که پیشم هستی رو عوض کرده‌ام. حالا دوتایی آروم‌تریم با هم. تو بیشتر دوستم داری من وحشی‌تر می‌خوامت. حواست هست؟

مدت‌هاست ندیده‌ام‌ت و فکر می‌کنم دیگه خودت رو نشناسم. با فکر اینکه هیچ‌وقت اصلا نمی‌شناخته‌ام تو رو اما خودم رو التیام می‌دم. کابوس‌هام رو برات نگفته‌ام. شب‌ها بد می‌خوابم. نیمه راه بیدار می‌شم از بغض و فریادهای تموم نشدنی خواب‌های آشفته‌ام. هرشب به خودم می‌گم واسه اینه که مدت‌هاست ندیده‌ام‌ت. می‌ترسم اما که واسه این نباشه. می‌ترسم که نبینمت دیگه. می‌ترسم که ببینمت و کابوس‌هام تموم نشن. می‌ترسم که نبینمت و کابوس‌هام تموم شه. می‌بینی؟ جای لحظه لحظه‌های تنهاییم رو ترس‌های دیوونه‌ی دیوونه گرفته.

شادم از رفتنت. غمگین‌ام از رفتنت. چونان نفسی که چون فرو می‌رود ممد حیات است و چون برمی‌آید مفرح ذات٬ بود و نبودت رو فکر می‌کنم. سرده این‌جا. تو دلم رو می‌گم. وگرنه که سرمای هوا تو این شهر شوخیه جانم.

مدت‌هاست ندیده‌ام‌ت و قرار هم نیست حالا حالاها که ببینم‌ات. آخ اگر بدانی چقدر خشم فروخورده دارم از نبودن‌ات. از نبودن خودم هم. خشم‌های بی‌فایده و واکنش‌های احساسی زود-از-یاد-رونده‌ی پوچ. خبری نیست. قرار نیست ببینمت.

بدرود

Monday, July 27, 2015

دارم برمی‌گردم. جای اخم بهم لبخند بزن.



می‌گن چرا می‌خوای برگردی؟ و من هر بار تعجب می‌کنم. مگه من گفته بودم می‌خوام برم و بمونم؟ نگفته بودم! و برگشتنم برای خودم خیلی طبیعیه. رفتم درس بخونم و حالا می‌خوام برگردم خونه.
می‌گن چرا می‌خوای برگردی؟ هر بار غمگین می‌شم. چرا باید همچین سوالی رو از کسی بپرسی؟ می‌شه از آدم پرسید چرا نموندی٬ ولی شنیدن اینکه چرا برمی‌گردی برام عجیبه. مدام فکر می‌کنم کاش برگشتن آدم‌ها این‌قدر عجیب نبود. کاش این سرزمین این‌قدر سخت خوش‌آمدگو نبود برای مردمان خودش.

می‌گن چرا برمی‌گردی. جواب نمی‌دم. آهنگ رو بلندتر کن. پاشو بلند شو برقصیم با هم جای این حرف‌ها. کار زیاد داریم برای کردن٬ حرف برای گفتن. پاشو برقصیم فعلا. جشن بگیریم بازگشتنم رو کاش.
خیال کن نرفته‌ام اصلا. برای چی نباید برگردم؟ پس تو چرا مونده‌ای؟ فکر کن راه بیفتن اون‌ها که رفته‌ان٬ از اونا که نرفته‌ان بپرسن: چرا مونده‌ای؟ فکر کن قبل پرسیدن. دارم برمی‌گردم خونه. این کجاش سوال داره!؟