Tuesday, July 28, 2015

کمی از نامه به دلبر از راه دور

...
مدت‌هاست ندیده‌ام‌ت. اما مدام باهات حرف می‌زنم. مدام غر می‌زنم بهت٬ قربون صدقه‌ات می‌رم٬ دعوا می‌کنم باهات و به شنیدن صدات آروم و نرم می‌شم. مدت‌هاست ندیده‌ام‌ت. خیال‌ت ولی باهامه. صدات باهامه. دست‌هات٬ دست‌ها رو اما کم دارم. راستی٬ چرا دست‌هات رو به من ندادی؟

مدت‌هاست ندیده‌ام‌ت. نمی‌دونم حتی که آیا هنوز همون هستی؟ همون هستی که کنارمه؟ از فکر تو که دیگه «تو» نباشی دیوونه می‌شم. می‌فهمی؟ مدت‌هاست ندیده‌ام‌ت و از ترس عوض شدنت٬ مرض انکار گرفته‌ام. بهت تلفن نمی‌زنم. همین‌جا که نشسته‌ایم کنار هم دوتایی ساکت و با هم گپ می‌زنیم مگه چه اشکال داره؟ مدت‌هاست ‌ندیده‌ام‌ت. عوض شده‌ام و تو رو هم عوض کرده‌ام. «تو»ی خیالی‌ام که پیشم هستی رو عوض کرده‌ام. حالا دوتایی آروم‌تریم با هم. تو بیشتر دوستم داری من وحشی‌تر می‌خوامت. حواست هست؟

مدت‌هاست ندیده‌ام‌ت و فکر می‌کنم دیگه خودت رو نشناسم. با فکر اینکه هیچ‌وقت اصلا نمی‌شناخته‌ام تو رو اما خودم رو التیام می‌دم. کابوس‌هام رو برات نگفته‌ام. شب‌ها بد می‌خوابم. نیمه راه بیدار می‌شم از بغض و فریادهای تموم نشدنی خواب‌های آشفته‌ام. هرشب به خودم می‌گم واسه اینه که مدت‌هاست ندیده‌ام‌ت. می‌ترسم اما که واسه این نباشه. می‌ترسم که نبینمت دیگه. می‌ترسم که ببینمت و کابوس‌هام تموم نشن. می‌ترسم که نبینمت و کابوس‌هام تموم شه. می‌بینی؟ جای لحظه لحظه‌های تنهاییم رو ترس‌های دیوونه‌ی دیوونه گرفته.

شادم از رفتنت. غمگین‌ام از رفتنت. چونان نفسی که چون فرو می‌رود ممد حیات است و چون برمی‌آید مفرح ذات٬ بود و نبودت رو فکر می‌کنم. سرده این‌جا. تو دلم رو می‌گم. وگرنه که سرمای هوا تو این شهر شوخیه جانم.

مدت‌هاست ندیده‌ام‌ت و قرار هم نیست حالا حالاها که ببینم‌ات. آخ اگر بدانی چقدر خشم فروخورده دارم از نبودن‌ات. از نبودن خودم هم. خشم‌های بی‌فایده و واکنش‌های احساسی زود-از-یاد-رونده‌ی پوچ. خبری نیست. قرار نیست ببینمت.

بدرود

No comments:

Post a Comment