شراب معلقم. انگورم. جا افتادهام سر شاخه
دور چوبهای بالای تختت پیچیدهام
و هر شب٬ هر شب نگاه میکنمت تمام شب
ماه باشد یا نباشد
معلقم کنار دیوارها
از توی چشمهای باز تابلوهای توی کمد به تو خیرهام
و به اندازهی تمام دوستم نداشتنهایت جا افتادهام
شرابم
نشستهام به سکوت خودم را مینوشم
بی که سلامتی کنم
بیآرزو
از خویش مینوشم
عاشقم. نشسته به انتظار
مدتهاست با چشمهای باز میخوابم
و گنجشکها و تمام آن پرندههای ناشناخته با صداهای عجیبشان را دوست میدارم
شبهای بسیار٬ در بی زمانی معلقم تو را با ریتم آرام پشت پنجره تماشا کردهام
و هر بار با رقص برگها توی باد دوستت داشتهام
نفسم را حبس کردهام
که فقط تو باشی و این باغهای معلق انگور که منم
مست خویشم یا تو؟
آخ
شراب معلقم
No comments:
Post a Comment