Tuesday, December 15, 2015

On the minibus


A normal day in Tehran: It was supposed to be a very cold day, but turned out to be a mild, sunny day. I had to take off my coat, as I was wearing three other layers, including a top, a long dress, and a thin sweater. Covered in my scarf, I went towards the minibus to go to Milad hospital, located just next to Milad Tower, the highest building in Iran. A tall fat middle-aged man stopped at the door when noticed I was going to get on the minibus. He checked me out in the very common way all men do in Iran: They start from the eyes, run their eager eyes down your body towards either shoes or hips, and then come back to your eyes again. They always make you feel unsafe. This is the time to avert my eyes from his, look somewhere else at the bus or the ground, so that I just forget the reckless eyes stared at me.

As I get on the bus, he follows me in. I enter the minibus and all eyes turn towards me: mostly young workers sitting two by two with a couple of seats occupied by two elderly women in Chador (black vail). Again, I avert my eyes to find an empty two-seats. I have to go on to the middle of the minibus while hearing the man's deep breaths behind me. I sit down on the isle, putting my coat on the window seat. He hesitates next to me for some moments while I don't even look up. There are more people getting on the bus and he goes on to another seat behind mine. I wait till a woman enters and give the seat to her: she doesn't hesitate of course and puts her fat sweaty covered-in-black body just next to me.

We're unsafe, I think to myself. We're so in a guard and we've all used to it...


Thursday, September 10, 2015

خیال خام



یک وقت‌هایی چشم‌هایت نگران است
یک وقت‌هایی تقریبا نگران
لب‌هایت اما٬ لب‌هایت شکل دهنده‌ی یک خط رنگپریده‌ی بی‌احساسند
خطی که هرگز هیچ واژه‌ی دلخواهی را حتی به زمزمه نخواند

چشم‌هایت دیوان محبتند به من
نگاهت میپرستدم
خنده‌هایت٬ آه٬ خنده‌هایت لجبازی ناتمام لب‌ها را تمام می‌کند هربار
از دست دهانت به کجا پناه برده‌ام٬ نمی‌دانی

می‌خواهم چشم‌هایت را به خنده‌هایت گره بزنم٬ بپیچم دور تنت و چنان بفشارمت که تمام حرف‌هایی که نشنیده‌ام هرگز و باید را برایم بگویی و تمام عشق‌های ناگفته‌ات را فریاد بزنی و سرانجام به سیاهی بی‌بازگشتی آرام گیری.
می‌خواهم آرزویم را به نبودنت پیوند بزنم. خیال کنم بوده‌ای٬ گفته‌ای٬‌عشق ورزیده‌ای و رفته‌ای
عشقم را باید به جایی٬ کسی٬ چیزی بچسبانم: به خیالاتم از تو
آخ
معشوقه‌ام رفته‌ست
آخ

Wednesday, August 26, 2015

من گنگ خواب دیده و ...



خیابان را رها کنی کاش
بگذاری برود دور
همین‌گونه خموش
خاکستری
هندسی
زمخت

ساختمان‌ها را نگاه نکنی کاش
بگذاری بروند بالا
همین‌گونه سنگی٬ آجری٬ شیشه‌ای
مطبق
سنگین
پرواز کنند
و مدام در حسرت پرنده‌ها ترک بخورند

چشم‌هایت نیم‌باز باشد
ببوسم میان ابروها را
نه تو بروی٬ نه کسی بیاید
گم شویم به عمق گرم و حس نمناک تن‌هامان
همانجا به خواب برویم
صبحی در کار نباشد
خیابان برود به افق
ساختمان‌ها به آسمان
ابرها گم و گور شوند
و سبزی‌هایی که هرگز نبودند٬ نباشند هنوز

به گنگی خویش خواسته‌مان به خواب برویم
هیس
بیدارمان نکنی


Saturday, August 22, 2015

تراکم تهران- یک گوشه کوچک از هزاران



یکی از اولویت‌های نوسازی در شهر تهران روی تجمیع قطعات کوچک زمین بوده و هست. به این مفهوم که اگر فرد یا تعاونی چند قطعه زمین کوچک اندازه را خریداری کرده و برای ساخت در یک قطعه زمین بزرگ یکدست درخواست نوسازی بدهد٬ تراکم تشویقی به ایشان تعلق می‌گیرد. این به معنای افزایش تعداد خانوار و جمعیت در آن بخش از شهر (تراکم نفر در هکتار و تراکم ساختمانی٬ هردو) است.

از طرف دیگر٬ تهران با مشکل فشردگی بیش از حد روبروست. نبود فضای سبز و باز و پارکینگ٬ و سرانه‌های بسیار پایین و در حال کاهش مسکن در تهران٬ خبر از مشکل در حال گسترشی در آینده نه چندان دور درباره کیفیت سکونت در این شهر می‌دهند. بگذریم که کیفیت سکونت در تهران به دلیل انواع آلودگی‌های هوا٬ خاک٬ آب٬ صدا و بصری٬ پارازیت٬ مشکلات اجتماعی و ... در وضعیت نامناسبی قرار دارد.

داشتم فکر می‌کردم آیا هیچ راهی برای افزایش سطح شهر تهران وجود ندارد؟ کمی آینده نگری و برنامه‌ریزی درست و داشتن نگاه جدی و مؤثر به کیفیات زندگی٬ لازمه این تغییر رویکرد به شهر خواهد بود که اگرچه برخی هزینه ها را افزایش چشمگیری می‌دهد٬ اما بر کیفیت زندگی ساکنان تنها کلان‌شهر کشور تأثیر شایانی خواهد داشت.

Tuesday, July 28, 2015

کمی از نامه به دلبر از راه دور

...
مدت‌هاست ندیده‌ام‌ت. اما مدام باهات حرف می‌زنم. مدام غر می‌زنم بهت٬ قربون صدقه‌ات می‌رم٬ دعوا می‌کنم باهات و به شنیدن صدات آروم و نرم می‌شم. مدت‌هاست ندیده‌ام‌ت. خیال‌ت ولی باهامه. صدات باهامه. دست‌هات٬ دست‌ها رو اما کم دارم. راستی٬ چرا دست‌هات رو به من ندادی؟

مدت‌هاست ندیده‌ام‌ت. نمی‌دونم حتی که آیا هنوز همون هستی؟ همون هستی که کنارمه؟ از فکر تو که دیگه «تو» نباشی دیوونه می‌شم. می‌فهمی؟ مدت‌هاست ندیده‌ام‌ت و از ترس عوض شدنت٬ مرض انکار گرفته‌ام. بهت تلفن نمی‌زنم. همین‌جا که نشسته‌ایم کنار هم دوتایی ساکت و با هم گپ می‌زنیم مگه چه اشکال داره؟ مدت‌هاست ‌ندیده‌ام‌ت. عوض شده‌ام و تو رو هم عوض کرده‌ام. «تو»ی خیالی‌ام که پیشم هستی رو عوض کرده‌ام. حالا دوتایی آروم‌تریم با هم. تو بیشتر دوستم داری من وحشی‌تر می‌خوامت. حواست هست؟

مدت‌هاست ندیده‌ام‌ت و فکر می‌کنم دیگه خودت رو نشناسم. با فکر اینکه هیچ‌وقت اصلا نمی‌شناخته‌ام تو رو اما خودم رو التیام می‌دم. کابوس‌هام رو برات نگفته‌ام. شب‌ها بد می‌خوابم. نیمه راه بیدار می‌شم از بغض و فریادهای تموم نشدنی خواب‌های آشفته‌ام. هرشب به خودم می‌گم واسه اینه که مدت‌هاست ندیده‌ام‌ت. می‌ترسم اما که واسه این نباشه. می‌ترسم که نبینمت دیگه. می‌ترسم که ببینمت و کابوس‌هام تموم نشن. می‌ترسم که نبینمت و کابوس‌هام تموم شه. می‌بینی؟ جای لحظه لحظه‌های تنهاییم رو ترس‌های دیوونه‌ی دیوونه گرفته.

شادم از رفتنت. غمگین‌ام از رفتنت. چونان نفسی که چون فرو می‌رود ممد حیات است و چون برمی‌آید مفرح ذات٬ بود و نبودت رو فکر می‌کنم. سرده این‌جا. تو دلم رو می‌گم. وگرنه که سرمای هوا تو این شهر شوخیه جانم.

مدت‌هاست ندیده‌ام‌ت و قرار هم نیست حالا حالاها که ببینم‌ات. آخ اگر بدانی چقدر خشم فروخورده دارم از نبودن‌ات. از نبودن خودم هم. خشم‌های بی‌فایده و واکنش‌های احساسی زود-از-یاد-رونده‌ی پوچ. خبری نیست. قرار نیست ببینمت.

بدرود

Monday, July 27, 2015

دارم برمی‌گردم. جای اخم بهم لبخند بزن.



می‌گن چرا می‌خوای برگردی؟ و من هر بار تعجب می‌کنم. مگه من گفته بودم می‌خوام برم و بمونم؟ نگفته بودم! و برگشتنم برای خودم خیلی طبیعیه. رفتم درس بخونم و حالا می‌خوام برگردم خونه.
می‌گن چرا می‌خوای برگردی؟ هر بار غمگین می‌شم. چرا باید همچین سوالی رو از کسی بپرسی؟ می‌شه از آدم پرسید چرا نموندی٬ ولی شنیدن اینکه چرا برمی‌گردی برام عجیبه. مدام فکر می‌کنم کاش برگشتن آدم‌ها این‌قدر عجیب نبود. کاش این سرزمین این‌قدر سخت خوش‌آمدگو نبود برای مردمان خودش.

می‌گن چرا برمی‌گردی. جواب نمی‌دم. آهنگ رو بلندتر کن. پاشو بلند شو برقصیم با هم جای این حرف‌ها. کار زیاد داریم برای کردن٬ حرف برای گفتن. پاشو برقصیم فعلا. جشن بگیریم بازگشتنم رو کاش.
خیال کن نرفته‌ام اصلا. برای چی نباید برگردم؟ پس تو چرا مونده‌ای؟ فکر کن راه بیفتن اون‌ها که رفته‌ان٬ از اونا که نرفته‌ان بپرسن: چرا مونده‌ای؟ فکر کن قبل پرسیدن. دارم برمی‌گردم خونه. این کجاش سوال داره!؟


Saturday, July 25, 2015

نگاه کردن


یکی از کارهایی که باید یاد می‌گرفتم وقتی از ایران خارج شدم٬ نگاه کردن بود. اساسا واسه آدمی مثل من که یه وقتی تو زندگی دیگه دست از نگاه و توجه کردن برداشت و رفت توی خیالاتش گم شد٬ دوباره نگاه کردن کار جدیدی به حساب می‌اومد.
نگاه می‌کنی تو جامعه‌ی جدید و می‌بینی آدم‌ها طور دیگه ای هستن. میبینی کارهاشون رو٬ کارهای مشابه‌شون رو جور دیگه‌ای انجام می‌دن. یا نه اصلا٬ کارهای متفاوتی می‌کنن تو زندگی روزمره٬ از سر تفاوت‌های ساختاری نوع زندگی. نگاه می‌کنی و بخوای و نخوای٬ مقایسه. دست خودت نیست. اونقدر مقایسه می‌کنی تا یه جایی که کم‌کم می‌فهمی که طبیعیه. آخه تو هم مثل اون‌ها شده ای.

 نگاه کردن یکی از اول‌ترین مراحل فرآیند یادگیریه به نظرم. بی‌اینکه بخوای٬ وقتی داری نگاه می‌کنی و کنار دیگران هستی٬ یادمی‌گیری. تقلید ناخودآگاه ذهن و بدنی که نه از کنترل خارج٬ که مشغول ترمیم و ارتقاست.

و بعد انتخاب می‌کنی. از یه جاییه که آدم بالاخره تصمیم می‌گیره که این کار را بکنم یا نه. شبیه این گروه بشم٬ شبیه قبل‌تر‌های خودم بمونم٬ یا یه جور دیگه‌ای باشم. انتخاب تفاوت یا تشابه با آگاهی از خویش و جامعه‌ای که قراره توش باشی یا نباشی.

تو فرآیند تعیین رفتار و شخصیت جدیدم هستم. یک چیزهایی عوض نشدنی‌ست. یک چیزهایی هم عوض می‌شن بی‌اینکه متوجه باشی. باقیش٬ انتخابه.
دارم انتخاب می‌کنم این روزها.


Thursday, July 23, 2015

تعلیق مستانه



شراب معلقم. انگورم. جا افتاده‌ام سر شاخه
دور چوب‌های بالای تختت پیچیده‌ام
و هر شب٬ هر شب نگاه می‌کنمت تمام شب
ماه باشد یا نباشد

معلقم کنار دیوارها
از توی چشم‌های باز تابلوهای توی کمد به تو خیره‌ام
و به اندازه‌ی تمام دوستم نداشتن‌هایت جا افتاده‌ام

شرابم
نشسته‌ام به سکوت خودم را می‌نوشم
بی که سلامتی کنم
بی‌آرزو
از خویش می‌نوشم

 عاشقم. نشسته به انتظار
مدت‌هاست با چشم‌های باز می‌خوابم
و گنجشک‌ها و تمام آن پرنده‌های ناشناخته با صداهای عجیبشان را دوست می‌دارم

شب‌های بسیار٬ در بی زمانی معلقم تو را با ریتم آرام پشت پنجره تماشا کرده‌ام
و هر بار با رقص برگ‌ها توی باد دوستت داشته‌ام
نفسم را حبس کرده‌ام
که فقط تو باشی و این باغ‌های معلق انگور که منم
مست خویشم یا تو؟
آخ
شراب معلقم



Wednesday, July 22, 2015

از بدوبیراه‌هایی که می‌شنویم و تذکرهایی که نمی‌دهیم



فیسبوک رو باز میکنی٬ گوگل پلاس رو٬ توییتر رو٬ اینستاگرام رو٬ وایبر رو٬ هرجور اپلیکیشنی رو٬ اون وسطا هی بدوبیراه می‌بینی. یکی از یکی عصبانیه٬ یکی حس مبارز و قهرمان ملی بهش دست داده٬ یکی با حکومت لجه٬ یکی با راننده تاکسی دعواش شده٬ یکی هم کلا با یه گروه یا فرد خاصی حال نمی‌کنه. مهم نیست فرد مخاطب بدوبیراه مرده یا زن. واژه‌ها مستقیما مادرش٬ خواهرش٬ زنش٬ یا روابطش با زن‌های دیگه رو هدف قرار می‌ده.

نشسته‌ای به خوندن. اون لابلا مدام بدوبیراهه و تو ممکنه مخاطب هرکدوم از اون فحش‌ها باشی یا نه. هی دلت می‌گیره. میگی نگو جانم٬ میگه من منظورم این نیست! مهم نیست منظورت چیه! مهم انتخاب نادرست واژه‌های ناخوشایندیه که بی‌دلیل به سمت فرد دیگه‌ای هدف گرفته شده. مهم منم که دخترانگیم٬ زنانگیم٬ و رفتارهام٬ دلیل اشتباه دیگران محسوب می‌شه.

کسی اگه کار نادرستی کنه٬ کمی فکر کن آخه٬ چه ربطی به رفتار مادر یا زنش داره؟

تکرار انجام یک کار نادرست٬ الزاما از قبح و ناخوشایندی اون کم نمی‌کنه

نمی‌دونن خیلی از پسرهای جامعه ما٬ که چقدر تلخه مدام تقصیر تو بوده باشه همه چیز. تقصیر جنسیتت بوده باشه. تقصیر چیزی که باید ازش لذت ببری بسکه جذاب و کشف کردنی و شیرینه٬ اما به‌جاش همواره شرمزده بوده‌ای تو زندگی. نمیدونن مردهای جامعه که سرکوب حس یه دختر بچه‌ی کوچیک با پوشوندنش با لباس بلند و روسری٬ تذکر بلند نخند٬ با مردها حرف نزن٬ موهات معلومه٬ و هزار «نکن» «نباش» دیگه٬ چه بلایی سرش میاره به‌مرور زمان. نمی‌دونن که جامعه مریض تکرار شونده‌ای داریم که توش دخترها باید یادبگیرن که نه تنها توهین شنیدن معمولی و درست و مناسبه٬ که باید خودشون هم دست به کار شن و تاجایی که میشه خود رو تخریب کنن.

تذکر می‌دم همیشه. گاهی با روی خوش مواجه می‌شم و گاهی بدوبیراه می‌شنوم در جواب. انواع بدوبیراه‌های بی‌ربط و ناخوشایند. ولی خب چاره که نیست. اونقدر می‌گم که فکر کنن شاید. قبول کنن شاید. تموم کنن استفاده از این کلمه‌های فرهنگ تلخ مردسالارانه‌ای که سال‌ها و قرن‌هاست گریبانمون رو گرفته و انگار خیلی‌ها قصد ندارن ازش خلاص هم بشن. تذکر می‌دم و همواره فکر می‌کنم کاش آدم‌های تذکر دهنده بیشتر می‌شدن.



Tuesday, July 21, 2015

آن روز٬ توی میهمانی٬ حالِ او



چشم‌هایشان را روی صورت و بازوها و ران‌هایت می‌غلتانند
می‌خزند زیر پیراهنت
و در لبخندهای نرم و ملیحشان اسپرم می‌جهد

کرم‌های شهوتشان روی اندام سفیدت نیش می‌زند
و بوی تعفن بلند می‌شود آنگاه که دست‌هایشان دور کمرت حلقه می‌زند
لب‌هایشان تکان می‌خورد به وصف و واژه ولی آب دهانشان انگار منی روی تنت به شعف غلت می‌خورد

نفس میکشی آن میان به غصه
پرت و پلاهای ناشی از غمت به دل هیچ‌کس نمی‌ماند
گوشی نیست برای شنیدن دلبرم٬ نه نگاهی به دیدن
بگریز از همه
باید بروی زیر دوش بنشینی. خیس بخوری. باید طاهر شوی از تمامشان

نفس بکش
فرار کن

Thursday, July 16, 2015

خوابیدن با چشم‌های باز

میگه بهترین چیزها تو زندگی دیدنی نیستن. میگه واسه همینه که وقتی می‌بوسیم٬ می‌خندیم و خواب می‌بینیم٬ چشمامون بسته‌ست.
میخوام بهش بگم که نه. من تمام این کارها رو با چشم‌های باز می‌کنم. می‌خوام بگم با چشم‌های باز می‌بوسم٬ می‌خندم و خواب می‌بینم. من همواره تو رو نگاه می‌کنم و خواب می‌بینم. دیدنت خوابه عزیزم که اینقدر دوری تو بغلم. کنارم انگار که رویایی. وقتی نیستی هم خواب می‌بینمت همه جا. کنارمی لعنتی.
میخوام بهش بگم چشم‌ها نیستن که خوب و بد رو تعیین می‌کنن. اصلا خوب یعنی چی؟ چرا نمیفهمم که خوب و بد چیه؟ همواره دارم با خودم سر معنای واژه‌ها کلنجار میرم. الکی.
میگه بهترین چیزها تو زندگی دیدنی نیستن.
میگم آره و تازه لبخند هم میزنم به پهنای صورت. دستش رو میگیرم و میرم که باقی خوابم رو ببینم.

Tuesday, July 14, 2015

تلفن زد

به سرم بمباران آمده
دچار جنگ داخلی ام٬ بی طرح صلح
دارد میرود.
دارد به خاک تبدیل میشود. به دود. به غبار. به خیال مبهم هیچ
دچار اشکریزی داخلی ام
خنده های بلند خارجی
شادم مگر نمیبینی؟
آه
دارد میرود.
داری فکر میکنی؟ آره؟ میخونی٬ میبینی٬ فکر هم میکنی؟
فکرهات رو چکار میکنی بعد؟ چقدر هی رهاشون میکنی برن آخه؟ کاش سر فکرها رو میگرفتیم٬ میرفتیم٬ میرسیدیم.
کاش انجام میدادیم.
میرسیدیم ای کاش.

Monday, July 13, 2015

بعد مدت ها استتوس فیسبوک رو عوض کردم. یه حال عجیبیه امید به توافق ایران و ۵+۱ و امریکا.
اما بعدش فکر کردم خب که چی؟ چی عوض میشه؟ هیچی. عوض شدن ها اونقدر کند و‌آروم آروم اتفاق میفته که اووه٬ کو تا چیزیش به ما برسه. میدونی که؟ یا باید خودت عوض شی٬ یا جات رو عوض کنی و یا اگه میخوای بیرون رو تغییر بدی٬ باید صبر داشته باشی. و ما همه ایوبیم. یا هستیم؟

برگرد. باید یبار دیگه تلاش کنی. تلاشی که همین الان هم میدونی بیهوده ست٬ ولی برگرد. آخ از درد سرزمین.

Saturday, July 11, 2015

پازل



انسان یه پازله. پازلی که انگار همیشه ناتمامه. تمام زندگی دنبال این میگردی که خودت رو کامل کنی و آه ازاین همه پیدا کردن ها و آه از این تمام نشدن ها؛ که هر تکه ای که پیدا میکنی خودش باید وصل شه به یه قطعه بعدی. به قطعه های بعدی. تمام ناشدنی ست.

انسان یه موجود مجبوره. خلاصی نداری بسکه باید بدوی و نرسی. یا بدوی و برسی حتی٬ ولی تازه بفهمی که ای داد٬ این تازه یه بخشی از راهه. راه ناتمام. راه بی سرانجام. راه تکه تکه شده ی هر تکه اش یه جا.

بعد یه جایی شروع میکنی. به خودت میگی همینه. همین جا آخرشه. تکه ی بیرون زده ی پازلت رو قطع میکنی. قهقهه میزنی از شادی و فراموش میکنی. بگذریم که راه به راه٬ تکه های بیرون زده ی بیشتری میبینی سر راه. هی میبری. هی میدوی٬ نمیرسی٬ میرسی٬ باز تکه کم داری. هی محدود میکنی خودت رو به امید رسیدن. به امید خلاصی. اوه. اونجاست که وقت مردنت میرسه. میشینی یه گوشه تو خودت فرو میری با تمام قطعه هات و تکه هات.

نشسته ام یه گوشه مردد به بریدن این سر بیرون زده از این قطعه پازلم. به دلهره مدام این ور و اون ورم رو نگاه میکنم. یه دستم به تکه ی بیرون زده ست و تنم سرگردون. فکری ام. دلنگران و گیج و گنگم که قطعش اگه کنم٬ کجا باید قوز کنم که یادم بره٬ آروم شم. چقدر بدوم آخه نرسم؟


Friday, July 10, 2015