Tuesday, July 21, 2015

آن روز٬ توی میهمانی٬ حالِ او



چشم‌هایشان را روی صورت و بازوها و ران‌هایت می‌غلتانند
می‌خزند زیر پیراهنت
و در لبخندهای نرم و ملیحشان اسپرم می‌جهد

کرم‌های شهوتشان روی اندام سفیدت نیش می‌زند
و بوی تعفن بلند می‌شود آنگاه که دست‌هایشان دور کمرت حلقه می‌زند
لب‌هایشان تکان می‌خورد به وصف و واژه ولی آب دهانشان انگار منی روی تنت به شعف غلت می‌خورد

نفس میکشی آن میان به غصه
پرت و پلاهای ناشی از غمت به دل هیچ‌کس نمی‌ماند
گوشی نیست برای شنیدن دلبرم٬ نه نگاهی به دیدن
بگریز از همه
باید بروی زیر دوش بنشینی. خیس بخوری. باید طاهر شوی از تمامشان

نفس بکش
فرار کن

No comments:

Post a Comment