Saturday, July 11, 2015

پازل



انسان یه پازله. پازلی که انگار همیشه ناتمامه. تمام زندگی دنبال این میگردی که خودت رو کامل کنی و آه ازاین همه پیدا کردن ها و آه از این تمام نشدن ها؛ که هر تکه ای که پیدا میکنی خودش باید وصل شه به یه قطعه بعدی. به قطعه های بعدی. تمام ناشدنی ست.

انسان یه موجود مجبوره. خلاصی نداری بسکه باید بدوی و نرسی. یا بدوی و برسی حتی٬ ولی تازه بفهمی که ای داد٬ این تازه یه بخشی از راهه. راه ناتمام. راه بی سرانجام. راه تکه تکه شده ی هر تکه اش یه جا.

بعد یه جایی شروع میکنی. به خودت میگی همینه. همین جا آخرشه. تکه ی بیرون زده ی پازلت رو قطع میکنی. قهقهه میزنی از شادی و فراموش میکنی. بگذریم که راه به راه٬ تکه های بیرون زده ی بیشتری میبینی سر راه. هی میبری. هی میدوی٬ نمیرسی٬ میرسی٬ باز تکه کم داری. هی محدود میکنی خودت رو به امید رسیدن. به امید خلاصی. اوه. اونجاست که وقت مردنت میرسه. میشینی یه گوشه تو خودت فرو میری با تمام قطعه هات و تکه هات.

نشسته ام یه گوشه مردد به بریدن این سر بیرون زده از این قطعه پازلم. به دلهره مدام این ور و اون ورم رو نگاه میکنم. یه دستم به تکه ی بیرون زده ست و تنم سرگردون. فکری ام. دلنگران و گیج و گنگم که قطعش اگه کنم٬ کجا باید قوز کنم که یادم بره٬ آروم شم. چقدر بدوم آخه نرسم؟


No comments:

Post a Comment